راز سخن

دهقان

ای دســت تـاول بستــه! ای دهــقانـــم

ای دســت تـاول بستــه! ای دهــقانـــم
پیش آ به رویـت بوسـه ای بنشانــم
بـا کـارت این خــاک سیــه خـــرّم شد
ای ضــامـن آبــــــادی کیــهانــــم
گفتــی که زحمــت می کشم تــا روزی
بــر قـلّــه ی عــزّت رسـد ایـرانـــم
دامـــانــی ا نبـــوه از مــحبّـــت داری
گویی که زان بر شخم جـان افشانــم
عمری به جنگ خار و خس بردی دست
دنبــال روزی بــوده ای؛ مـی دانـــم
از رقـص داس و خـرمــنِ سنبـــل ها
غوغــای شــادی افتــد انـدر جـانــم
نـانــی حـــلال آورده ای از خـرمـــن
پیـچیـده بویـش دایـم انـدر خوانــم
با دســت کـوشــان و دل جـوشــانــت
هم درس همّـت داده ای هم نـانــم
آرامشـی بـخشیـــده ای بــر الیـــــار
گویـد بـر این اکــرام تو، حیــرانــم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.