محمد (ص)
زمانــــه را نفســی تــازه از حجــاز آمـــد
زمانــــه را نفســی تــازه از حجــاز آمـــد
به قبلــه گاه جهانی چو سرو ناز آمد
چـو لاشه ای شده بود این جهـان در ظلمت
تو گوئیــا به تنش روح رفته باز آمد
به گرد شب همه بت های شب پرستان بود
برای چیدن بت ها به حرص و آز آمد
شبـی که خلــوت خوبـان به گرد مه بد بود
به غمــزه ای ز مه مهتران مجاز آمد
بــه نـــور حکمــت و تدبیـــر آسمــانی او
اساس بتکــده اندر نظر مَجـــاز آمد
به سنـــگ خوبــی احمــد پلیــدی ابلـیس
به پای چــوب ترازو چه همتراز آمد
هـر آنکـه دعـوت او را ز جان و دل بخرید
به تاج نصرت ایزد چــه سرفراز آمد
بـه بـام هستــی عــالــم نهــاد پــای وجود
هر آنکه عشق محمد بر او جواز آمد
بــه بــاغ معــرفت عتـــرت محمــد چـون
برفــت مـرغ دلــم، بر فراز غاز آمد
چه رتبتــی به از اینــت، که جان تو الیـــار!
به درگـه شــه محمـود دین ایاز آمد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.