راز سخن

بلای ولا

هــر کـس کــه بر بـلای ولا مبتــلا شود

هــر کـس کــه بر بـلای ولا مبتــلا شود
با کیمیـای مهـر مسش چون طـلا شود
رنــگ تعلـــق از رخ جـــان پــر درآورد
بر جمــع سالکـان طریقــت صـلا شود
زنگــــار کینــــه را بتـکـــانـد ز دامنـــش
آیینــه اش به صیقــل ایمـان جلا شود
نقشــی ز دوست بـر دل او بـر نهــد بــلا
تا مفتخــر دلــش به نشــان ولا شــود
خــواهــان عــافیــت نشـــود در طـریق یار
عیشــش نهـد به سویی و اندر بلا شود
جــز دلبـــری الهـــی اگــر عرضه شد بر او
پاسخ به دعوت از دل او، حرف لا شود
ای جان! به گوش دل برسان صوتی از الست
کاو تا ابد به حلقـه ی « قالوا بلی » شود
خواهـــد حسیــن دل بـرود بـرمنــای عشق
صـد بـارش ار گشاده در کربــلا شود
الیــــار! اگـر به صـدق نیـایی بـه راه دوست
وای از دمی که راز دلـت برملا شــود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.