قدر گل
قـدر گـل را سنــگ میزان است خار
قـدر گـل را سنــگ میزان است خار
قــدر آزادی بــرآیــد در حصـــار
گــر نبــودی رنــج ومحنت درجهان
کی می آمـد قــدر راحـت در شمار
عاشقان زآن، سوز هجران می کشند
تـا کـه سـازی از وصـال آیـد به بار
عــافیــت در معــرض بـاد خــزان
شادی و غم، نیش و نوش اندر کنار
زنــدگی معجونی از عشق و بلاست
زنــدگــان را مــرگی انــدر انتظــار
حــکمتی بنهـــاده در این، کاردان
هر چه حکم است از حکیم آید به کار
گر نگردد باغ گل، بی برگ و رنگ
قــدر این بستــان چـه می دانــد هزار
ایــن جهــان بـاشــد زمستانی اگـر
بهـــر خــوبــان آن جهـان بـاشـد بهار
ســر بلنـــدان از ســرای آزمــون
راهــــی دار ابـــد در آن دیــــــار
پسـت و بـالا در جهــان از بهـر آن
تــا کــه خوبـــان را گزینــد کـردگار
راحــت مطلــق نیــایـد بـر کــسی
در جهــان از راه تـزویـر و قمـــار
پیش رو خواهی تو الیـــار! ار کمال
پیـروی کـن زآن شــه دلــدل ســـوار
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.