پیمانهٔ کرامت
در کوی عشق جانان، کردم شبی اقامت
در کوی عشق جانان، کردم شبی اقامت
دیـدم چه جلوه هایی! در آستـان و قامت
باحسـن بی مثالـش، با جلوه ای ز خالش
در دل فکند شوری، چون شورش قیامت
تا پر کنـد دلـم را، از شـور نـاب هستـی
می زد به دست مهرش، پیمانه ی کرامت
از سـوی کوی رحمـت، می گستـرد نسیمی
گاهی ز عمق جانها، گه پرده ی امامت
آیـد فروغـی از نـو، دل بندی ار بـه رویش
اوضاع عالم ار شد، گردونه ی وخامت
هر کاو نباشد او را، رغبت به عشق و مستی
در سلـک مهرورزان، گیرد ره ملامت
انـدر هـوای عشقـش راه خطــر گـزیـدم
هرگـز نشـاید آنجا، جـویم ره سلامت
گویم که عشـق اگـر شد تنها گناه جـانم
مـی بازم این سـرم را، از بابت غرامت
الیـــار اگــر دلـش را، در دامنــش رهانـد
هـرگـز نگیرد او را، گرد غم و ندامت
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.