شور قیامت
عشق تو انـدر دل مـن جـا گرفت
عشق تو انـدر دل مـن جـا گرفت
شـور قیــامت همــه بـالا گرفت
جـذبـه ی جان پرورت آمد شبی
جــان مــرا صـورت زیبا گرفت
جـان مـن از خستــگی افتاده بود
بار دگــر از دم تــو پــا گـرفت
در صــف غمـدیده ی دلـدادگان
نـام من از دست تو امضا گرفت
جـان من از تیــغ نگاهت بخست
مرهمــی از چشــم فریبا گرفت
کندمـش آن جـامه ی ژولیـده را
جـان زکفـت اطلـس دیبا گرفت
دست دلم وا شد از این قید چون
مشعلــه از گنبـــد مینــا گرفت
پردگیــان هلـهـله بر هـم زدنــد
پرده ی جانم همه غوغــا گرفت
دســت عنــایت ســر الیــار نــه
کز غم عشقت کمرش تا گرفت
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.