راز سخن

نشان یار

سرم به صخره بسایم به چشم اشک آلود

سرم به صخره بسایم به چشم اشک آلود
جهــانِ بـی تو برایـم بگشتـه دود اندود
زمانه در گذر است و سرم بسامان نیست
فــراق روی تو پیـرم نمود و درد افزود
امــان زجـور حســودان روی ماهـت یار!
در این سرای کهن، روشنی ز رویت بود
کنون به میکده ی رهروان نهادم روی
کـــه درد بــی خبــری را، بــر آورم بهبـود
من از حــوالی درگـــاه و کوی جانانم
خوشم بر این که، پر آرم به سوی یارم زود
مرا به غیــر تو جـانا! چه حاجتی دیگر
کـه در جبیـن تو چون گم نمــوده ام مقصود
نشان خود، بنشـــان بر سر دل الیـــار
کـــه تـا به روز قیــامت، تو را کنـــد معبود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.