راز سخن

شوق بقا

مــاه تابان را بســامان دیده ام

مــاه تابان را بســامان دیده ام
در غیابش قصه ها بشنیـــده ام
تا بر آمد پیشم آن فرخنده پی
از لبش من دسته گلها چیده ام
گفتــمش ای مـاه رؤیاهای من
من زجــام عشق تـو روییـــده ام
درغم هجـــرتو بودم بی قـرار
همچو سیمابی به کف، غلطیده ام
بـر سر اسب خیـــالم ســالهـا
در پی ات بهر نشان گــردیده ام
حالیا چون رو نمودی سوی من
از دمــت من مشکـــها سابیده ام
ازجمــال عــالـم آرایت کنـون
ســر به دامــان صفـــا ساییده ام
قلب الیـار از تو می یابد حیات
دسـت شوقــی بر بقــا یازیده ام

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.