راز سخن

مرغ شهبال

مرغ شهبـــالم ولــی محبــوس زنــدان تنم

مرغ شهبـــالم ولــی محبــوس زنــدان تنم
بهرآزادی به دنیا این همه جــان می کَنـــم
من به دنیا گفته ام هیهات اگر ســرخم کنم
گر نبـودی حکــم او، می کندم این پیراهنم
در جها ن و تار و پودش من خدا را دیده ام
هم بر آنـــم بنــد او پیـوسته باشد گـردنم
در گلستــــان وصـــالش می نشینــم تا ابد
تا نبـــاشد دام شیطـــان از بــرای گلـخنم
این جهـــان باشــد بنــایی بر سر آب روان
می نیــالایـم خـودم را تا نچسبــد دامنــــم
دست تقدیــرت خدایا! می نـوازد تــار حق
می سپارم گوش جان از هر در و هر روزنم
باغ رضوان تو را می جــویم اندر این جهان
تا که سازد توش جان وآخــرت را گلـشنم
گر هـوای کوی جانان باشدم ســودای سر
می رهــم از قیـد تعلیــق و جفــای دشمنم
تا که دست اندازم اندر حلقه ی قرب خدا
گوید این الیار حیران این چنین پر می زنم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.