در اندیشهٔ یار
در چشــم فتنــه بارش خُم در خُمـانه دیدم
در چشــم فتنــه بارش خُم در خُمـانه دیدم
از گوشـــه ی نگــاهی، خَم در کمـــانه دیدم
نزدیکتــر کــه رفتــم چنگی زنم به زلفـش
ناگــه ز شور مستــی، هستــی یگـــانه دیدم
گفتـــم که در خیــالی یا بستــه ای به جانم
گفتـــا تو شبـــروی کـن، او را به خانه دیدم
شب در خیــال رویــش دل را زکـف بدادم
محنــت به دوش جان را سر در خـزانه دیدم
گشتم به دور رویش پیوسته هر شب و روز
هر جا که شاخ وبرگی، عکسش به دانه دیدم
مـاه رخــش بتابیــد بر این زمیــن خاکــی
آن لحظــه من زمیــن را هم آسمـــانه دیدم
در مــزرعی کــه دایــم رحمت نظر نمــاید
گـــل را کنــــار بلبـــل من شـادمــانه دیدم
در آتــش جمــالش جانــم بسـوخت جانم
عشقــش دهــد مدامــم جـان را بهـانه دیدم
بر آستــان قربــش سر یک شبــی نهــادم
کــردم نظــر پس آنگــه خود جاودانه دیدم
محبوب خوبرویم! کن یک نظر به الیار
بسیار در فراقت جور زمانه دیدم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.