راز سخن

آب توبه

خود حجاب خود در این پایاب عالم بوده ام

خود حجاب خود در این پایاب عالم بوده ام
با دلی گِل بسته اندر خانه ی غم سوده ام
غافل از احـــوال خویش و بی خبر از رمز راه
گوئیــا گـرد غباری در دل یــک توده ام
نیشی ازتقدیر حقّ، خواب از سر چشمم ربود
دیدم اندر تیرگی چون بیـرقی از دوده ام
پس ببـــستم من کمــر، جبــران مافاتم کنم
آبی از توبت به جان آمد؛ بدان پالـوده ام
بعد از آن جــام می دلبر به دست جان رسید
تیرگی، دیگر نگیرد جان؛ به می آلوده ام
بر دل الیـــار اگر یـک قطره از مهرش چکد
مدّعی گردد که از غم ها دگر آسوده ام

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.