راز سخن

صاحب جمال

وه! کـــه روبند گل از شرم جمـال تو بود

وه! کـــه روبند گل از شرم جمـال تو بود
رنگ رخسار دل از رنگ خیال تو بود
گل به اذن تو هویدا شد و آن پرده درید
چون بدانست جمالش ز جمال تو بود
ساز و هر نغمــه ی بلبـل، ز هوای کرمت
برسر شاخ گل اندر پی خــال تو بود
این شمایـــل که دل از عـالم والا بگرفت
گوهری بی بدل از حقّه ی مال تو بود
رُستم جـــانم اگــر هیبت مردانه گرفت
یــال وکوپــال وی از جوهر زال تو بود
آسمان دلم از یاد تو بی رنگ و غم است
این همه صافی از آن رنگ زلال تو بود
خرقه ی نیکــــی اگر صالح وارسته ببرد
تار این پیرهــن از پود خصــال تو بود
بس که بارد زکلامـــت گهــر مهر و صفا
گوش الیــــار به قـرآن پی قال تو بود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.