سودائی نگاه
بـــر منظری از چشم دل سیمـای ماه آمـــد شبی
بـــر منظری از چشم دل سیمـای ماه آمـــد شبی
آبـــادی میخـــانه را، فرمـــان شــاه آمد شبی
در کنجی از زندان تن، دل چون گلی پژمرده بود
زآن، در دل میخانه هم، از خمــره آه آمد شبی
انـــدر زنخدانش چهی، سر چشمه ی میخانـه بود
آب حیاتی بر دلم، زآن قعـــر چـــاه آمد شبی
سیمای نور افشــان او، طومــــار شب را بردریــد
ظلمت سرای جان من، همچون پگـاه آمد شبی
دل در فراقش غافل وعصیانگــری بیگـــــانه بود
از آن خم ابـــروی او، دل سر به راه آمـد شبی
برگــــاه نخچیــر دلــم، آمـد خدنگـــی زد بر او
براین شکارش عالمی، با جان گـــواه آمد شبی
من غرق گرداب گنــه بودم گرفت او دست جان
شستم به آب عشق خود، جان بی گناه آمد شبی
سودائـی آمـد سر تو را، الیــــار! ازآن پیمانه اش
هر آنچه آمد برسرت، ازیک نگـاه آمــد شبی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.