راز سخن

بخش ۱۱۰ - من هیچ نمی‌ترسم از حادثهٔ شب‌ها

من هیچ نمی‌ترسم از حادثهٔ شب‌ها

من هیچ نمی‌ترسم از حادثهٔ شب‌ها
شب‌ها که سحر گردد از گردش کوکب‌ها
نشناخت مقام خویش افتاد به دام خویش
عشقی که نمودی خواست از شورش یارب‌ها
آهی که ز دل خیزد از بهر جگرسوزی است
در سینه شکن او را آلوده مکن لب‌ها
در میکده باقی نیست از ساقی فطرت‌خواه
آن می که نمی‌گنجد در شیشهٔ مشرب‌ها
آسوده نمی‌گردد آن دل که گسست از دوست
با قرأت مسجد‌ها با دانش مکتب‌ها

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.