راز سخن

بخش ۳۹ - شب من سحر نمودی که به طلعت آفتابی

شب من سحر نمودی که به طلعت آفتابی

شب من سحر نمودی که به طلعت آفتابی
تو به طلعت آفتابی سزد اینکه بی حجابی
تو به درد من رسیدی به ضمیرم آرمیدی
ز نگاه من رمیدی به چنین گران رکابی
تو عیار کم‌عیاران تو قرار بی‌قراران
تو دوای دل‌فگاران مگر اینکه دیریابی
غم و عشق و لذت او اثر دو گونه دارد
گهی سوز و دردمندی گهی مستی و خرابی
ز حکایت دل من تو بگو که خوب دانی
دل من کجا که او را به کنار من نیابی
به جلال تو که در دل دگر آرزو ندارم
به جز این دعا که بخشی به کبوتران عقابی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.