شمارهٔ ۱۹۱
ای که اندر زلف مشکین پیچ و تاب انداختی
ای که اندر زلف مشکین پیچ و تاب انداختی
مشک در چین و تو چین در مشک ناب انداختی
آب دادی هی به چهر و تاب دادی هی به زلف،
تا که از آن آب و تابم زآب و تاب انداختی
کشور معموره دل را که دارالملک توست
رفتی و بی صاحب آن کشور خراب انداختی
لشکری از غمزه آوردی و در اقلیم دل
فتنه راندی، ظلم کردی، انقلاب انداختی
رسم بیداد و جفا پذرفتی از پند رقیب
طرح این نقش امتثالا للخطاب انداختی
بکر معنی را که بد همواره خاطر خواه دوست
افسرا، یکباره اش از رخ نقاب انداختی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.