راز سخن

شمارهٔ ۱۸۹

دلم به یک نظر آمد اسیر چشم سیاهی

دلم به یک نظر آمد اسیر چشم سیاهی
شنیده ای که اسیر آورد کسی به نگاهی؟
ببین که زلف سیه پرده بسته صبح رخش را
چها به روز من آورده است دزد سیاهی
ستاره سوخت مرا، ای عجب ز اشک دو دیده
شبی نشد که نریزم ستاره در غم ماهی
ز بعد گریه من سوخت، ز آه من دل سنگش
هزار اشک چو گوهر نثار شعله آهی
شکست کشتی ما موج عشق و هیچ ندیدم
به غیر مرگ، ز طوفان اشک چشم پناهی
به چشم جادوی دلدار، جان سپار چو افسر
اگر به دل بودت، حسرت خدنگ نگاهی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.