راز سخن

شمارهٔ ۱۰۷

ای پناه هر فقیر و هر اسیر

ای پناه هر فقیر و هر اسیر
من ز پا افتاده‌ام دستم بگیر
نه همین زنجیر ما زلف تو شد
هر خمش زندان جان صد اسیر
از دو زلفت روزگارم چون شب است
وز دو لعلت ارغوانم چون زریر
چون رخت ماهی ندیده تاکنون
چشم عالم بین مام چرخ پیر
جستجوی دل ز زلفت می کنم
من نه تنها، بلکه هر برنا و پیر
بود در زلف تو و گم شد دلم
بعد عمری جستمش از نوک تیر
گر به خاکم بگذری بعد از هلاک
چون نیم در استخوان افتد نفیر

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.