راز سخن

شمارهٔ ۱۰۳

ای ز شرم عارضت در کاستن جرم قمر

ای ز شرم عارضت در کاستن جرم قمر
وز عقیق لعل تو، لعل بدخشان خون جگر
مشک تاتاری که این سان منتشر شد در جهان
از عبیر زلف تو باد صبا دادش خبر
هم حکایت می کند روی تو را بستان و گل
هم روایت می کند بانگ مرا مرغ سحر
تا چه خواهد بود حال سینه های چون حریر
تیر مژگانت که کرد از گنبد گردون گذر
گر نیازی آورم روزی بگو دشنام تلخ
طوطیان را باید از منطق چکد شهد و شکر
تاکیم رنجور خواهی، گر کشی زودم بکش
خون عاشق باشد اندر مذهب خوبان هدر

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.