شمارهٔ ۶۹
زنده آن را نتوان گفت که جانی دارد
زنده آن را نتوان گفت که جانی دارد
ای خوش آن دل، که چو ما جان جهانی دارد
گنج ها می طلبد دوست ز ویرانه دل
به من راه نشین طرفه گمانی دارد
سود ما مردن در عشق و زبان، هستی ماست
عاشقی بین، که چه خوش سود و زیانی دارد
گر چو پروانه دل ماست، غزل خوان از چیست؟
ور بود شمع چرا سوز نهانی دارد؟
نکته ها هست بهر زمزمه در هر شاخی
نبود بلبل مست آن که فغانی دارد
رفت جانان و برفت از تن ما تاب و توان
جان ما بین که عجب تاب و توانی دارد
تلخ می گوید و شیرینیم از حد ببرد
طرفه شکر لب ما، نوش دهانی دارد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.