راز سخن

شمارهٔ ۵۸

نوبهار آمد و هرکس به هوای چمن است

نوبهار آمد و هرکس به هوای چمن است
نوبهار منی و روی تو بستان من است
حیوانی است که بی گلشن آن روی نکوی
خاطرش را هوس سبزه و میل چمن است
آدمی را که در این فصل بباید طربی
با رخ و قد تو حاجت چه به سرو و سمن است
دگر از فیض هوا، پیرهن استبرق
هرچه بینی به چمن، در بدن نسترن است
لیکن آن کاخ که باغ آمده در موسم گل
چمن و نسترنش، دلبر نازک بدن است
قمری و فاخته دانی که چه گوید بر سرو،
نسترن را به تن از حسرت قدت کفن است
چمن آراش نگه دارد از آسیب خزان،
باغ ما را، که انار لب و سیب ذقن است
طوطیانیم چو افسر، همه شیرین‌منطق
شکر ما لب جانانه شیرین‌سخن است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.