شمارهٔ ۴۲
شکر شده عالمی ز قندت
شکر شده عالمی ز قندت
من بنده لعل نوشخندت
تنها نه دلم به زلفت آویخت،
هر جا که دلی، اسیر بندت
رخساره به آفتاب منمای
ترسم که از آن رسد گزندت
دیگر چه زنی به تیغ تیزش
صیدی که فتاده در کمندت؟
می خندی و خاطر دلم ریش،
ای من به فدای نوشخندت
افسر، چو نی از شرار حرمان،
آن ماه بسوخت بند بندت
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.