راز سخن

شمارهٔ ۱۶

دوش اندر بزم وصل یار بودم تا به روز

دوش اندر بزم وصل یار بودم تا به روز
شب همه شب مست آن دیدار بودم تا به روز
بی‌رقیب و مدعی در گلشن عیش و طرب
هم‌نشین با آن گل بی‌خار بودم تا به روز
گه‌گهی در خواب مستی بی‌خود و گاهی دگر
در هوای روی او بیدار بودم تا به روز
با خیال چشم مخمورش چو رند می‌پرست
یک دو دم مست و دمی هشیار بودم تا به روز
دل پی دلبر برفت و باز آمد دلبرم
دور از آن مه بی‌دل و دلدار بودم تا به روز
شب ز فکر زلف او جان بود اندر پیچ و تاب
وز رخ او غرقه در انوار بودم تا به روز
بی‌اسیری فارغ از اغیار و طعن مدعی
در تماشای جمال یار بودم تا به روز

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.