راز سخن

شمارهٔ ۴۹۳

تغربت عن داری فیا طول غربتی

تغربت عن داری فیا طول غربتی
لقد ضاق قلبی من فرق الاحبة
ومن فرقة الاحباب ماکنت لاقیا
عذاب الیم عنده من عذوبة
الا یا رسولا ان بلغت دیارهم
فبلغ الیهم حال شوقی ولوعتی
فان طال هذا البون فی البین فاعلموا
بان حیاتی عین موت بغصة
وان قطع الموت الملاقات بیننا
احبای لاتنسوا عهود المحبة
الهی فیسرنی الوصول الیهم
بحق نبی مرسل للهدایة
وحال الاسیری من غرایب حالة
فکونوا ممدا للغریب بهسمة

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.