راز سخن

شمارهٔ ۳۵۸

دادیم دل بدست غم عشق آن صنم

دادیم دل بدست غم عشق آن صنم
گو دل نگاه دار و مکن بیش ازین ستم
بگذر زفکر عالم و با یاد دوست باش
چون یارمونست بود از بیش و کم چه غم
با درد و سوز عشق بساز ای دل حزین
گر زانکه میکنی بجهان کار بی ندم
گه در غم فراقم و گه در غم وصال
کو جذبه که باز رهم من ازین دو هم
با چشم ساقی و لب میگون جانفزاش
دارم بروی دوست فراغت زجام جم
ای دل بدرد خو کن و درمان ز کس مجو
شاید شوی بدولت غم شاد و محترم
گر زانکه وصل یار اسیری طلب کنی
باید که برسر خود و عالم نهی قدم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.