راز سخن

شمارهٔ ۲۷۴

ای عشق چاره ساز جگر سوز دلنواز

ای عشق چاره ساز جگر سوز دلنواز
بستان مرا ز دست من و کار من بساز
گر داستان زلف تو خوانم مطولست
کوته کنم بروی تو افسانه دراز
کی آورم بسجده محراب سرفرو
گر نیست طاق ابروی تو قبله در نماز
گر وصل دوست میطلبی هست و نیست را
خوش در قمار عشق بیکباره پاکباز
گر عاشقان ز محنت عشقند خوار و زار
همت نگر بعشق تو مائیم سرفراز
با هر کسی ز خوان کرم بخش و قسمتی است
معشوق و ناز و عاشق بیچاره و نیاز
در بوته مجاهده بربوی وصل یار
جانم اسیریا همه دم هست درگداز

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.