راز سخن

شمارهٔ ۲۵۰

مستم ز جام عشق و ندارم ز خود خبر

مستم ز جام عشق و ندارم ز خود خبر
ساقی رهان مرا زمن از جرعه دگر
رندیم و باده نوش و بمیخانه معتکف
ز آواز نی برقص و رخ ساقی در نظر
مست مدام نرگس ساقیم آنچنان
کز دست بیخودی نشناسیم پاو سر
جویای عیش و عشرتم ای پیر میکده
با ما ز شاهد و می و میخانه گو خبر
مست شراب جام الستم نه با خودم
با ما ز عقل و زهد مگوئید و خیر وشر
عشاق سر خوشند، بزن ساز مطربا
شه بیت عاشقانه دگر باره گو ز سر
تا با خودی اسیر فراقی اسیریا
گر وصل دوست میطلبی از خودی گذر

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.