راز سخن

شمارهٔ ۲۴۶

جام تجلیش که بناگاه میدهند

جام تجلیش که بناگاه میدهند
می دان یقین که بر دل آگاه میدهند
صدر جنان و دولت دنیا و دین مجو
برآستان فقر گرت راه میدهند
در ملک عشق همچو گدایان در مباش
کین سلطنت همیشه چو با شاه میدهند
تا هست هستیت بوصالش کجا رسی
چون نیست می شوی رهت آنگاه میدهند
حیوان صفت ز بهر علف هر طرف مرو
تا عارفانه منزلت و جاه میدهند
هر شربتی که صحت دین تواندروست
تلخ است و ناگوار و باکراه میدهند
بیخود براه او چو اسیری اگر روی
بی شک مراد تو همه دلخواه میدهند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.