راز سخن

شمارهٔ ۳۰۲

رفته ام از خود ندانم بیقرار کیستم

رفته ام از خود ندانم بیقرار کیستم
می تپم در خون شهید انتظار کیستم
گاه خونم می خورد گه خاکمالم می دهد
آسمان گویا نمی داند شکار کیستم
در حساب است از من سرگشته هر جا سرمه ای است
دیده خورشید می داند غبار کیستم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.