راز سخن

شمارهٔ ۱۹۵

نگاهش از دل ما بر سر نابود می‌رنجد

نگاهش از دل ما بر سر نابود می‌رنجد
چو خوی نازکی دیر آتشی شد زود می‌رنجد
دماغ آشفته‌ام پروانه دیوانه‌ای دارم
به یاد شعله‌ای می‌سوزد و از دود می‌رنجد
برای خاطری چون غنچه پژمرده حیرانم
که چون بیند دل ما را غبار‌آلود می‌رنجد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.