راز سخن

شمارهٔ ۸۱۸

گه استغنا گهی رو دیده ام من

گه استغنا گهی رو دیده ام من
چها زآن طفل بدخو دیده ام من
نه از صیاد می ترسم نه از دام
نظر از چشم آهو دیده ام من
به بزمش فکر کار خود کن ای دل
که کار خویش یکرو دیده ام من
به باغ از رشک ننشینم که گل را
به او زانو به زانو دیده ام من
محبت بر محبت می فزاید
اثرها از خط او دیده ام من
ز نومیدی چرا ممنون نباشم
اسیر از چشم او رو دیده ام من

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.