راز سخن

شمارهٔ ۷۵۷

گل داغم از رنگ و بو می گریزم

گل داغم از رنگ و بو می گریزم
چو نومیدی از آرزو می گریزم
گریزانش از خویش کی می توان دید
چو می بینمش پیش از او می گریزم
گلستان بی آبرو غرق خون باد
من از حسن اظهار جو می گریزم
به بیگانه ای کرده ام آشنایی
که از خود ز سودای او می گریزم
اسیرم دماغ شکایت ندارم
چو دل سرکند گفتگو می گریزم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.