راز سخن

شمارهٔ ۷۲۸

بس که خود را بسته دام بلا می‌خواستم

بس که خود را بسته دام بلا می‌خواستم
محنت آسایش درد از دوا می‌خواستم
یاد آن ذوق شهادت کز هجوم بی‌خودی
زخم تیغ از سایه بال هما می‌خواستم
ما و عشق دوست می‌گشتیم در صحرای دل
سرزمینی بهر طرح کربلا می‌خواستم
تا نمی‌ماندم ز گرد توسنش همچون غبار
اینقدر همراهی از باد صبا می‌خواستم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.