راز سخن

شمارهٔ ۷۲۱

گرچه سودای تو یک عمر به سر داشته‌ام

گرچه سودای تو یک عمر به سر داشته‌ام
بیخودم بیخود اگر از تو خبر داشته‌ام
مژه واری قدم از دیده برون نگذاری
گر بدانی چقدر پاس نظر داشته‌ام
یافتم عمر ابد از نگه باز پسین
حسرت روی تو آیا چقدر داشته‌ام
من و پروانگی بزم وصالت فریاد!
که چراغانی از افشاندن پر داشته‌ام
دیده را بسته ام آیین پریخانه ببین
نقشی از خاک سر کوی تو برداشته‌ام

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.