راز سخن

شمارهٔ ۷۰۱

گر از تو بشنویم جواب سلام خویش

گر از تو بشنویم جواب سلام خویش
بالای آفتاب نویسیم نام خویش
یک ره نظر به حال دل ما نمی کنی
افتاده است مرغ نگاهت به دام خویش
تا چند چون صبا ز خود افسردگی کشم
جوشی چو غنچه می زنم آخر به کام خویش
عمری گذشت و قرب نگاهی نیافتم
آن طالعم کجاست که خوانی غلام خویش
خواهم اسیر اینقدر از بخت همرهی
کز همزبان یار کشم انتقام خویش

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.