راز سخن

شمارهٔ ۵۷۲

چشم ما پاک بود پاک حیا می داند

چشم ما پاک بود پاک حیا می داند
دل ما صاف بود صاف وفا می داند
کعبه و دیر وطن گشت و غریبیم هنوز
نوبر سجده نکردیم خدا می داند
خاطر نازک حسن آینه عشق نماست
هر چه خود می کند از جانب ما می داند
پر زبیگانگی چشم تو رسوا شده ایم
با دل ما غم پنهانی ما می داند
نمک غم به اسیر ستمت باد حرام
که سر خویش ز تیغ تو جدا می داند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.