راز سخن

شمارهٔ ۵۶۳

عالم از جلوه تو خرم شد

عالم از جلوه تو خرم شد
سایه گل آفتاب شبنم شد
دورگردم به قرب می نازم
هر که بیگانه گشت محرم شد
زهر بیگانگی چشید و نمرد
بوالهوس رفته رفته آدم شد
عشق آیینه مآل نماست
شادی از اختلاط ما غم شد
در زمان من و تو مهر و وفا
بیش از بیش شد کم از کم شد
خونبهای اسیر تشنه لب است
ساغری کز لب تو زمزم شد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.