راز سخن

شمارهٔ ۵۳۹

سررشته جنون ره اهل هوس نزد

سررشته جنون ره اهل هوس نزد
بند گران به پای مگس هیچ کس نزد
روشندلی ز پرتو افتادگی بود
بیهوده شعله دست به دامان خس نزد
خون شد درون سینه دل و شکوه سر نکرد
بحری است اینکه غیر خموشی نفس نزد
آیینه در غبار کدورت نشست اسیر
روشندل آنکه تکیه به این یک نفس نزد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.