شمارهٔ ۵۱۶
کلفت زخاطرم دل بیدار می برد
کلفت زخاطرم دل بیدار می برد
زنگ از دلم پیاله سرشار می برد
بی گریه دست و پای تو موجی است در سراب
بیهوده عرض کوشش بسیار می برد
ناصح ز منع باده اگر نوش می کند
دیوانه را به دیدن خمار می برد
آواره گل ز آبله خون نچیده است
پایی که ره به کوچه زنار می برد
نازکدلان برای شگون می خرند اسیر
مفت دلی که حیرتش از کار می برد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.