راز سخن

شمارهٔ ۴۳۱

در دام تمنای تو گر بر سرم افتد

در دام تمنای تو گر بر سرم افتد
پرواز غباری شود و از پرم افتد
بر بیکسی خویش بنازم که ندارم
ترسی که هزیمت به صف لشکرم افتد
خورشید ز ضعفم نبرد راه به بالین
در سایه خاشاکی اگر بسترم افتد
پروانه پر سوخته خوی تو گردد
گر دیده آیینه به خاکسترم افتد
مانند سراب از جگرش دود برآید
در بحر اگر اشک شرر پرورم افتد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.