راز سخن

شمارهٔ ۴۰۸

گل گل شکفته از شفق فیض باغ صبح

گل گل شکفته از شفق فیض باغ صبح
پر گشته از شراب تماشا ایاغ صبح
کافر به حسرت دل بیتاب من مباد
پر سوختم به ناحیه شام داغ صبح
شب را کسی به خواب نبیند چو آفتاب
روشن اگر ز روی تو گردد چراغ صبح
از بسکه انتظار کشیدیم سوختیم
در سینه دل گداخته ام چون چراغ صبح
هر شب که عزم روی تو کردم اسیروار
از گرد راه خویش گرفتم سراغ صبح

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.