راز سخن

شمارهٔ ۳۹۰

هر دم ز گریه فیض نوی می‌توان گرفت

هر دم ز گریه فیض نوی می‌توان گرفت
سامان خرمنی ز جوی می‌توان گرفت
در راه شوق توشه دل درد دل بس است
عمر گذشته را به دوی می‌توان گرفت
جولان دل شکاریش از کار برده است
مستانه می‌رسد جلوی می‌توان گرفت
منشین ز پا که خضر دچارت نمی شود
دامان شوق هرزه دوی می توان گرفت
طرف کلاه شوخی مژگان شکسته است
از چشم خویش هم گروی می‌توان گرفت
تنها اسیر برق به منزل نمی‌رسد
دست رفیق گر مروی می‌توان گرفت

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.