شمارهٔ ۳۰۹
حال دل را تنم از ضعف زبانم گویاست
حال دل را تنم از ضعف زبانم گویاست
راز آتش ز جگر تشنگی خس پیداست
تو و مستانه لباسی که طرازی تن خویش
می توان کرد تفاخر که فلان بی سرو پاست
شدم از ضعف غباری که نیایم به نظر
صورت هستیم از آینه دل پیداست
ذره هر چند شود گرد فنا خورشید است
قطره هر چند شود خاک نه آخر دریاست؟
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.