راز سخن

شمارهٔ ۲۴۲

بزم حیرت را چراغ از دیده ما روشن است

بزم حیرت را چراغ از دیده ما روشن است
آنچنان کز اشک مجنون چشم صحرا روشن است
ناخدا داند که طوفان است او را سرنوشت
گر سوادش از خط یک موج دریا روشن است؟
بسکه ذوق دیدنت داریم بعد از سوختن
دیده آیینه هم از صحبت ما روشن است
بازوی فرهاد را نازم که شد خاک و هنوز
از شرار تیشه او چشم خارا روشن است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.