راز سخن

شمارهٔ ۲۱۲

شوخیش بسکه وحشی افسانه دل است

شوخیش بسکه وحشی افسانه دل است
در دیده می نشیند و بیگانه دل است
اهل وفا ز دیدن هم گشته اند مست
رنگ شکسته باده پیمانه دل است
عمرش به عذر خواهی مهر و وفا گذشت
عاشق خجل ز تربیت دانه دل است
وحشی نگاهی از در و دیوار می چکد
چشم غزال روزن ویرانه دل است
از خاکروبیش به نوا می توان رسید
گوهر غبار گوشه ویرانه دل است
آهو نظر ز تربت دیوانه دیده است
معلوم می شود که پریخانه دل است
دارد حیا اسیر تو را در لباس عقل
عمری است کز نگاه تو دیوانه دل است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.