راز سخن

شمارهٔ ۱۸۵

اقلیم درد را سحر و شام دیگر است

اقلیم درد را سحر و شام دیگر است
مستان عشق را رم و آرام دیگر است
عنقا به زور بال تجرد بلند شد
بی قید نام و ننگ شدن نام دیگر است
دردسر خمار ندارد شراب عشق
دل مست ساقی دگر و جام دیگر است
سرسایه ای چو سایه تیغ تو جست اسیر
او را در این دیار سرانجام دیگر است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.