راز سخن

شمارهٔ ۸۹

گداخت بر لب حسرت ترانه دل ما

گداخت بر لب حسرت ترانه دل ما
تبسمی کن و بشکن بهانه دل ما
سلم فروخته خرمن به برق ناکامی
دمیدن و ندمیدن ز دانه دل ما
حباب چشمه نزدیک راه تفرقه ایم
خراب سیل غبار است خانه دل ما
ز جوش بلبل و پروانه چون گل از هم ریخت
به شاخسار جنون آشیانه دل ما
که در دل است که درگرد شوق پنهان است
زسجده پاشی ما آستانه دل ما
زساده لوحی حیرت اسیر نومیدیم
که راه گوش نداند فسانه دل ما

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.