راز سخن

شمارهٔ ۷۶

امیر یا غم بدرت بکاست همچو هلال

امیر یا غم بدرت بکاست همچو هلال
شدی ز مویه چو موی و شدی ز ناله چو نال
ز بس سرود مناعت نواختی شب و روز
زدی به کشور ناموس کوس استقلال
نگاه ترکی صیدت نمود و زلف کجی
اسیر کرد و سپردت به دست هندوی خال
شدی ذلیل محبت شکار پنجهٔ عشق
شهید غمزهٔ جادو اسیر غنج و دلال
چو مرغ زیرک رفتی به طمع دانه به دام
چو شیر نر شدی از عشق در کمند غزال
کمند عشق ندیدی که تار و پود چه سان
به قهر در گسلد از کمند رستم زال
در این کمند گر افراسیاب ترک افتد
چنان بپیچدش از غم بکشند کوپال

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.