راز سخن

مرد بی رنگ

من مرد بیرنگ

من مرد بیرنگ
و درد هزاران رنگ
و درد مرا رنگ می کن
خشم سیاه ، شرم قرمز
و زرد
رنگی است که عشق به من تعارف می کند
مثل خورشید از عشق ماه
مثل آتش از شرم پروانه
و مثل شب
از خشم آرمیدگان بستر شهوت
گونه های یتیم ، ازسیلی حقارت
بی رنگ می شود .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.