راز سخن

تمنا

کاش که دل جای تمنا نبود

کاش که دل جای تمنا نبود
یا که اگر بود دل ما نبود
کاش دل اینگونه که بی آبرو است
حداقل پیش تو رسوا نبود
قافلۀ نور سواران گذشت
خواسته بودم بروم جا نبود
ریختن خون دلم واجب است
گر چه مرا جرأت فردا نبود
این دل بی خاصیت پر خطر
هیچ در اندیشۀ پروا نبود
راز تو را هیچ نفهمیده ام
هوش مرا درک معما نبود
می روم اما دل من خسته است
حیف مرا فرصت اما نبود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.